سلام
شرمنده اخلاق ورزشکاری همه دوستای عزیز .ما که دیگه حسابی سرمون شلوغ وقت اپ کردن نمی شه نگار که گفت چرا و منم فعلا درس دارم بدشم میرم پیش نگار !!!
این شعر هم بخونین از رهی معیری هستش من خوشم امد دیگه اگه شما نپسندیدین بزارین به حساب بد سلیقگی من
!
ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت
می کشد اخر مرا این پا وآن پا کردنت
می پسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
می دهی دلتنگیم را در شب مستی به باد
غنچه های باغ لبها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم می کنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و انجا کردنت
گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسوا کردنت
چشم هایم را بدست اور نگاهم را ببین
سرد مهری هاست حتی در تماشا کردنت
در پناه ایزد هستی بخش
+
نوشته شده در
Fri 28 Jul 2006ساعت 22:10 توسط نگار و نورا
|
خیلی خوشحالم آخه بعد از مدتها اومدم دارم آپ میکنم.
دیدی چی شد؟سلام یادم رفت.سلام. امروز از شعر و متن و اینا خبری نیست .میخوام حرف بزنم.
بابا دستتون درد نکنه.پرسیدین من کجام؟زنده ام؟مرده ام؟(دور از جونم)
حالا خدا خیری به نورا بده اومد و آپ کرد والا الان اینجا شده بود متروکه
.خب حالا بگدارید بگم کجا بودم و چی شد:
آقا من بعد از یک سال اومدم ایران.دیگه خودتون بگیرید بعدش چی شد.وچرا آپ نکردم.(حالا نه اینکه خیلی هم پرسیدید کجا بودم)
ولی خودمونیم ها...تغییر کرده بو د توی این 1 سال.نه بابا ولایتمون پیشرفت کرده بود.میشه بهش امید داشت.
حالا این مدت من نبودم تا چند وقت دیگه نورا هم نیست که آپ کنه.آخه اونم میاد پیش من.آخ جون!
آقا راستی این قضیه کارت زرد چیه که جدیدا میدن؟البته من که چیزی نگرفتم ولی خب شنیدم.حالا ایشالا بذار نورا بیاد با هم میریم کارت قرمزم می گیریم.خوشبختانه تا الان که بهمون گیر ندادن.ایشالا از این به بعدشم نمیگن.
آقا مثل اینکه چرت و پرت خیلی گفتم.هرچند گفتم شعرو اینا بیخیلا ولی این پست و با حرفای من نمیشه رها کرد
ولی مرسی از هرکی که میادو نظر میده و به ما لطف داره و از این به بعدم میادو نظر میده.همچنین مرسی از نورا که اینجا رو ول نکرد.
آقا اینم یه بیت از مولوی از طرف دختر عموم بهار.هرچی من بهش میگم نذار میگه نه اینو بدار وسط حرفات یکم پر بار بشه.حرفای به این قشنگی و پر باری!
حلقه زدم به در بر.آواز دلبر آمد
گفتا که نیست اینجا.یعنی بدان که هستم
ولی این یکی هم از طرف خودم. طبق معمول نمی دونم از کیه...خدا خیری به این گروه ها بده که شعر میفرستن:
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر
قدمي راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع ، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد
نقشه اي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد
حيله پنهانيست .
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق ، فسرد
واژه دوست ، گريخت
سخن از دوست مگو ، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
دست گرمي كه زمهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش ، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق
ننشيند به لبت
به همه عمر ، مخواه
سخني كز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نيز ، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن ، راز تو را فاش كند
درد دل گر به سر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
درد اگر سينه شكافد ، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم
آب شو ، « آه » مگو . ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد
و همين سكه سيمين سپيد
مي فريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند
گفته ام با دل خويش :
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق
« دوست » در كار فريب
« آشنا » بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر ، گريخت
تار پيوند ، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش 

در پناه زیبا ترین
+
نوشته شده در
Tue 25 Jul 2006ساعت 2:7 توسط نگار و نورا
|