تبليغاتX
ما كه هستيم!!!
هر کس بخواهد مملکتش آباد شود خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد شود مملکتش خراب می شود
چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

این یکی از شعرهای فریدون مشیری در سن ۱۵ سالگیه !!

در پناه ایزد هستی بخش

+ نوشته شده در  Wed 21 Jun 2006ساعت 23:38  توسط نگار و نورا  | 

سلام

اول ممنون از دوستای عزیزی که به ما لطف دارن...

بعدشم این داستان رو از وبلاگ دخترعموم برداشتم انشاا... که راضیه

اما داستان قشنگیه حتما بخوانین...


داستان از اینجا شروع شد.از مرد جوانی 23 ساله به نام ایلیا. از بچگی با فرشته اش حرف میزد.بعدها نجاری آموخت و نجار شد.دیگرصدای آن آوا ها را نمیشنید و سخن گفتن با فرشتگان را فراموش کرده بود.بک روز در حین کار در کارگاه کوچکش اتفاقی افتاد.روی میزی کار میکرد که ناگهان همه جا تاریک شد.وهزاران نور کوچک در اطرافش درخشید.درد بی سابقه ای سرش را فرا گرفت.کوشید بنشیند اما نتوانست حتا یک عضله اش را هم تکان دهد.تخیل نبود.یکی از نورها بیشتر درخشید و ناگهان آوایی هم زمان از همه جا آمد....

آوا از او خواست تا به پادشاه بگوید که پرستش خدای بعل را رها کند و خدای یگانه را بپرستد وگرنه باران نخواهد بارید وخشکسالی وقحطی خواهد آمد مگر به فرمان او.

ایلیا چنین کرد.اما او را به جرم نبی بودن به اعدام محکوم کردند.درست در زمانی که فکر میکرد مرگش حتمی ست تیر دشمن منحرف شد و او نجات یافت. به فرمان خدا که از طریق فرشته اش بر او نازل میشد به شهر دیگری رهسپار شد.روزی که به ان شهر رسید از گرسنگی و تشنگی در حال ضعف بود.از قبل میدانست که خدا بیوه زنی را برای کمک به او خواهد فرستاد.او را دید.زن کمکش کرد او را در منزل خود پناه داد و مراقبش بود.ماهها گذشت.مهربیوه زن را به دل گرفت.بیوه زن هم او را دوست داشت.تا مدتهای طولانی با عشقی که در قلبش رشد میکرد مبارزه کرد.فکر میکرد بیوه زن قلبش را در کنار جسد شوهرش به خاک سپرده است.زیرا خودش این را کفته بود.همیشه فکر میکرد که از کی بیوه زن را دوست داشته.بعدا فهمیداز همان زمانی که برای اولین بار او را دید و در چشمانش خیره شد شد او را دوست میداشته است.

روزی پسر بیوه زن مریض شد.دعاهای ایلیا وداروی پزشکان و قربانی های مردم اثری نکرد و عاقبت پسرک مرد. همه او را بد قدم دانستند و لعن و نفرینش کردند که جواب مهمان نوازی مردم شهر اکبر را به این گونه داده است.بیوه زن هم با او بد شد.گفت اگر خدای تو بر همه چیز تواناست از او بخواه پیسرم را به من باز گرداندودر این صورت من هم مثل تو او را خواهم پرستید.

فرشته خدا بر ایلیا ظاهر شد و به او قدرت معجزه بخشید.ایلیا پسرک را از دنیای مردگان باز گرداند.او را دوباره زنده کرد.وبیوه زن نیزبه خدای او ایمان اورد.

بعد از این معجزه در اکبرگرچه یک خارجی بود اما کم کم محبوب میشد. بین مردم داوری میکرد.همه او را قبول داشتند چون منصف بود.هنوز دز خانه ی بیوه زن و به همراه او و پسرش زندگی میکردوهمه چیز خوب پیش میرفت.منتظر ندای پروردگار بود تا او را برای نجات اسرائیل دو باره به سرزمینش بازگرداند. تا اینکه...

روزی سپاه آشوری ها در دره ی نزدیک اکبر خیمه زد.تلاش ایلیا برای راضی کردن حاکم و سپهسالار برای جلوگیری از جنگ بی نتیجه ماند.تصمیم گرفت به اسرائیل باز گردد و میخواست بیوه زن و پسرش را هم به همراه ببرد.شب هنگام فرار کردند.در راه فرشته خدا بر او نازل شد و به او گفت که باز گردد زیرا هنوز خدا او را به اسرائیل فرا نخوانده است.ایلیا و بیوه زن و پسرش دوباره در تاریکی شب به اکبر بازگشتند.

ایلیا به سختی خوابید.و هنوز چند ساعتی نگزشته بود که با صدای کنده شدن در اتاقش از خواب پرید. بله.آشوری ها حمله کرده بودند...

دشمن ایلیا را به جای حاکم شهر اشتباه گرفت و او را درحالی که خانه در آتشی که آشوری ها روشن کرده بودند میسوخت و صدای فریاد بیوه زن که زیر آوار زنده در حال سوختن بود لحظه ای از ذهنش بیرون نمیرفت با خود برد.برای اینکه بیشتر زجرش دهند او را بردند تا مرگ بیوه زن تنها زنی که در زندگیش دوست میداشت را تماشا کندولی نتواند او را نجات دهد. وقتی که فهمیدند ایلیا حاکم نیست رهایش کردن و گفتند اگر به موقع برسد شاید بتواند بیوه زن و پسرش را نجات بدهد.

ایلیا رفت اما نمیتوانست او را نجات دهد.به سختی هرچه تمام تر مرگ او و سوختنش را زیر آوار تماشا کرد و به زن قول داد که تا وقتی که سرنوشت پسرش معلوم شود مراقب او باشد و اکبر را که ویران شده بود آباد کند.زن در آرامش جان سپرد.

ایلیا بی قرار و از بیخود شد و به خدا شکایت کرد.از اینجا با هم میخوانیم:

سکوت مرگ مستولی شد و باد از وزش باز ماند.ایلیا دیگر صدای فریادهای بیرون یا ترق تروق آتش را در خانه های همسایه نمیشنید.تنها سکوت میشنید و فقریبا میتوانست شدت آن را حس کند.

بعد ایلیا پسرک را با خودش برد.لباس خودش را پاره کرد رو به اسمان کردو با تمام وجودش فریاد کشید:((ای خداوندگار خدای من!به خاطر تو اسرائیل را ترک گفتم و نمیتوانم همچون انبیایی که آنحا ماندند خون خویش را تقدیمت کنم.دوستانم مرا بزدل خوانددندو دشمنانم خائن.

به خاطر تو فقط اورده های کلاغ را خوردم و صحرا را پشت سر گداشتم به صرفه رفتم.شهری که اهالی اش آنرا اکبر میخوانند.دست تو مرا با زنی آشنا کرد.دست تو قلبم را عاشق او کرد.اما هرگز رسالت حقیقی ام را از یاد نبردم.تمام روزها در این جاده اماده ی حرکت بودم.

اکبر زیبا ویران شده و زنی که به من اعتماد کرد این زیر خفته.کجا گناه کرده ام ای پروردگار؟کدام لحظه از خواسته ی تو منحرف شده ام؟اگر از من ناخشنودی چرا مرا از این جهان نبردی؟اما باز کسانی را آزردی که پناهم دادند و دوستم داشتند.

سر از کار تو در نمی اورم .خدایا.هیچ عدلی در اعمالت نمیبینم.در تحمل رنجی که بر من مقرر داشته ای از پای افتلده ام.خود را از زندگی من کنار بکش.که من هم ویران شده ام.سوخته ام.غبار شده ام.

بعد ناگهان فرشنه باز می اید و به ایلیا میگوید خدا سخنت را شنید.از این پس نه مرا خواهی دید نه فرشته ی خودت را و نه دیگر آوایی خواهی شنید و ناپدید شد.

ایلیا احساس آزادی میکرد.دیگر به میل پروردگار نبود و به خاطر او کاری انجام نمیداد.هروقت که میخواست به اسرائیل باز میگشت.از شهر خارج شد و به همراه پسزک به خانه ی چو پانی رفت.2 روز آنجا ماندند.

چو پان پیر مرد دانایی بود.جسم ایلیا را تغذیه کرد و روحش را قدرت بخشید.به ایلیا گفت:

وقایع اجتناب ناپذیر همیشه اتفلق میافتد.باید به باز آفرینی گذشته پرداخت.بازسازس زندگی دشوار نیست.باز ساختن اکبر هم غیر ممکن نیست.کافی است آدم آگاهانه با همان نیرویی ادامه بدهد که قبلا داشته و از این نیرو به نفع خود استفاده کند.

اگر گذشته ای داری که ناراختت میکند همین حالا فراموشش کن.داستان تازه ای برای زندگی ات بساز و به ان ایمان داشته باش.فقط بر لحظاتی تمرکز کن که در ان ها به خواسته ات رسیده ای.این نیرو کمکت میکند تا خواسته ات را انجام دهی.

حتی اگر خاکم اکبر هم بودی نمیتوانستی جلوی اجتناب نتپذیر را بگیری. هر کار که میتوانیتسم بکنبم و نکردیم بر باد میرود.و هیچ اثری از ان باقی نمی ماند.زندگی از رفتارهای ما تشکیل شده.و ایزدان ودارکان میکنند امور مشخصی را از سر بگذرانیم.

دلیلش مهم نیست.کاری هم از دست ما بر نمی آید تا از این امور فرار کنیم.

ایلیا میخواست دوبازه اکبر را بسازد.با خود اندیشید:چوپان پیر حق داشت.از آن لحظه به بعد باید گذشته اش را باز سازی میکرد.باید فراموش میکرد که روزی گمان میکرده نبی ناجی اسرائیل است و اما در نجات شهر کوچکی شکست خورده.

باید از خودش انتقام میگرفت.بهترین سالهای جوانی اش راوقف خدای بی توجهی کرده بود که مدام دستور میداد و هر کاری را به شیوه ی خودش میکرد.ایلیا یاد گرفته بود تصمیم های او را بپذیرد و بهبرنامه هایش احترام بگذارد.

اما وفاداری ایلیا را با محرومیت پاداش داد.اخلاصش را نادیده گرفت.تلاشش برای اجابت اراده ی ذات متعال منجر به مرگ تنها زنی شد که در زندگی دوستش میداشت.

ایلیا به خدا گفت:تو اهتیار دنیا و ستارگان را داری.میتوانی شهری کشوری را نابودکنی.همان طور که ما حشره ای را مسکشیم.پس آتشت را از آسمان فرو قرست و زندگی ام را پایان بخش.زیرا اگر چنین نکنی علیه تو خواهم جنگید.

ایلیا منتظر ماند اما اتفاقی نیفتاد...

باز اندیشید: خدایا این نبردی میا آشوریان و فینیقیان نبود.نبردی میان من و تو بود.تو این نبرد یگتنه را به من اعلام نکردی.و همچ.ن همیشه پیروز شدی و تجلی اراده ی خویش را دیدی.زنی را که دوست داشتم کشتی.و شهری را که در غربت پناهم داد نابود کردی.

نمیتوانم ان زن را باز گردان اما میتوانم سرنوشت ایت ویرانی را که به بار اورده ای تغییر دهم.موسی اراده ی تو را پذیرفت و از رود نگذشت.اما من پیش میروم.همین حالا مرا بکش زیرا اگر بگذاری به دروازه ی شهر برسم ان چه را که از صفح ی زمین محو کرده ای باز خواهم ساخت.و در برابر داوری تو قد علم خواهم کرد.

باز هم اتفاقی نیفتاد.

ایلیا از خواب پرید و به گنبد آسمان نگریست.نکته ی گمشده همین بود!

مدت ها پیش یعقوب نبی خیمه زد و شب هنگام کسی وارد خیمه اش شد و تا فجر با او کشتی گرفت.یعقوب این مبارزه را پذیرفت هرچند که می دانست حریفش پروردگار است.صبح هنگام هنوز شکست نخورده بود و نبرد تنها هنگامی متوقف شد که خدا حاضر شد او را تبرک کند.

این داستان نسل به نسل منتقل شده بود تا هیچ ک از یاد نبرد که گاهی لازم است آدمی با خدا منارعه کند. فاجعه زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت. این فاجعه ممکن است نابودی یک شهر باشد یا مرگ فرزند یا اتهام بی دلیل یا بیماری ای که آدم را برای همیشه فلج می کند.در آن لحظه خدا انسان را به مبارزه می طلبد و او را وا میدارد تا به این سوال پاسخ دهد:(( چرا محکم به این هستی کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟معنای تلاش تو چیست؟))

کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست تسلیم می شد اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود احساس می کرد که خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید.در این لحظه آتشی ار نوع دیگر از آسمان فرود می آمد...نه آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد و امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند. ترسوها هرگز نمی گذارند که قلبشان در این آتش بدرخشد.فقط مایلند که وضعیت جدید هرچه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد تا بتوانند به زندگی شان ادامه بدهند.و به همان شیوه ی مرسومشان فکر کنند.

اما شجاعان کهنگی را در آتش می انداختند حتی به بهای رنج درونی عظیم همه چیز حتی خدا را کنار میگذاشتند و پیش میرفتند.

_((شجاعان کله شق اند.))

خدا با خشنودی از آسمان لبخند میزند زیرا خواسته ی او همین بوده که هرکس مسئولیت زندگی خویش را در دست بگیرد.زیرا در تحلیل نهایی خدا بزرگترین هدایا را به فرزندان خود داداه است: قدرت انتخاب وتعیین کردار خویش.

تنها مردان و زنانی که در قلب خویش شعله ی مقدس را داشتند میتوانستند با او روبرو شوند.و تنها آنها راه بازگشت به عشق او را می شناختند.چرا که آنها می فهمیدند که فاجعه تنبیه نیست!مبارزه است!

ایلیا تمام گام های زندگی اش را در ذهن مرور کرد.با ترک کارگاه نجاری رسالتش را بدون بحث پذیرفته بود.هرچند راهش درست بود_و همین طور هم احساس میکرد_ام هرگز فرصتش را نیافت که ببیند در راه هایی که انتخاب نکرده چه اتفاق هایی می افتد چرا که میترسید که ایمان و اخلاص و اراده اش را از دست بدهد.تجربه ی راه مردم عادی را خطرناک میدانست.شاید به آن خو میگرفت و از دیدیه هایش لذت میبرد.نمیفهمید که او هم انسانی مثل دیگران است.حتی اگر آوای فرشتگان را می شنید و هر از گاهی فرمانی از سوی خدا دریافت میکرد.آنقدر به خواسته اش اطمینان داشت که درست مثل کسانی عمل کرده بودکه در زندگی شان هرگز تصمیم مهمی نگرفته اند.

از شک گریخته بود و از شکست و از لحظات دودلی. ام خدا رحیم بود و او را به مغاک واقعیت اجتناب ناپذیر راند تا نشانش بدهد که انسان باید سرنوشت خود را انتخاب کند نه این که آن را بپذیرد.

سالها قبل در شبی همچون آن شب یعقوب نگذاشت خدا بدون تبرک او برود. در آن هنگام بود که خدا پرسید:نام تو چیست؟

نکته ی مهم همین بود:داشتن نام. وقتی یعقوب پاسخ داد خداوند او را با نام اسرائیل تعمید داد.هرکس از بدو تولد نامی دارد اما باید بیاموزد که زندگی خود را با کلامی تعمید دهد که خودش انتخاب کرده تا معنایی به زندگی خویش ببخشد.

بیوه زن گفته بود:((من اکبرم.))

برای ایلیا ویرانی شهر و مرگ زن دلبندش لازم بود تا دریابد که او هم باید نامی داشته باشد و در آن هنگام زندگی اش را آزادی نام گذاشت.


راستی آزادی از دید شما چیه؟؟؟

در پناه زیباترین

نگار

+ نوشته شده در  Sat 17 Jun 2006ساعت 19:22  توسط نگار و نورا  | 

سلامی دوباره

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست, کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند ارام, گل بگو گل بشنو, هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد شدنش, شستشوی دلهاست, شرط ان داشتن یک دل بی رنگ و ریاست, بر درش برگ گلی می کوبم و به یادش با قلم سبز بهار مینویسم :

ای دوست خانه دوستی ما اینجاست !

                            تا که سهراب نپرسد دیگر

                                           خانه دوست کجاست !؟

در پناه ایزد هستی بخش

نورا

+ نوشته شده در  Fri 16 Jun 2006ساعت 9:50  توسط نگار و نورا  | 

چوابرهای تیره رنگ دیرپا

                                   مگر درخت دیرسال ماتمی؟

چراخزان تورا رها نمی کند؟

                                   مگردرخت دیرسال ماتمی؟     

در انزوای ساکت وسیاه خود

                                   چه می کنی دقایق بهاررا؟

چرادرون سینه راه می دهی

                                   دل غم آشنای بی قرار را؟

چرا لبالب ازشراب گریه ها

                                   عبوس ودل شکسته آه می کشی؟

به روی دفترسفیدعمرخود

                                  خطوط باطل و سیاه می کشی؟

در این زمان که گل صفای باغ را

                                  لطیف وپاک وعطرناک می کند

بهاروجلوه های آسمانیش

                                  سرشک غم زدیده پاک می کند

چرا کمند غصه های پوچ را

                                  زتار و پود خود جدا نمی کنی؟

 چراخزان تورا رها نمی کند؟

                                 چرا بهاررا صدا نمی کنی؟


قبلش سلام...

هرچند دیگه یه جورایی آخر بهار اما این شعرمی تونه برای کسایی باشه که دلشون خزون هنوز..

به امید اینکه دل همه بهاری بشه.

در پناه زیباترین

نگار

 

+ نوشته شده در  Wed 14 Jun 2006ساعت 23:34  توسط نگار و نورا  | 

سلام..

با توجه به بالارفتن اماره خودکشی گفتم یه چی بنویسم...

الکی نیستااگه نگاه کنین دربین ۵نفر ۳نفر حتماامتحانش کردن.البته این بیشتربین جوونا و نوجوناست که یهوو جو میگیردشون

همه ی اینها به دلیل ضعف وترسه مگه زندگی وحوادثش اینقدروحشتناکه؟؟؟

بدبختی اینه که همیشه نیمه خالی رو می بینیم.حالا اگه اصلا آب نداشت لااقل خود لیوان رو ببینین...

مخلص کلام اینکه: همون که جون داده خودشم پس می گیره شما برای دادنش پیش دستی نکنین حتما یه چی می دونسته که این جون رو داده دیگه.

حالااگه با حرف های من  قانع نشدین این عکس هارو ببینین تا لااقل خودکشی راحت تر و بی دردتر رو انتخاب کنین.(حالا اینو زیاد جدی نگیرین)

در پناه زیبا ترین

نگار

+ نوشته شده در  Tue 13 Jun 2006ساعت 23:23  توسط نگار و نورا  | 

سلام به همه عزیزان

اول از همه می خواستم تشکر کنم از کسانی که میان و وقت می زارن و وبلاگ مارو می بینند و نظراتشون رو در مورد وبلاگ می دن . امید وارم که وبلاگ ما هم پیش رفت کنه و بهتر بشه ... و اینکه اگه شعر یا مطلبی دارین که دلتون می خواد ایئجا بذارین به ایمیل ادرس  ما بفرستین  ma_ke_hastim4563@yahoo.ca

این شعر هم شیما خانوم گل دادن که اینجا بزاریم

برای چشم خاموشت بمیرم

               کنار چشمه نوشت بمیرم

                               نمیخواهم در اغوشت بگیرم

                                               که می خواهم در اغوشت بمیرم

در پناه ایزد هستی بخش

نورا

+ نوشته شده در  Mon 12 Jun 2006ساعت 18:9  توسط نگار و نورا  |