تبليغاتX
ما كه هستيم!!!
هر کس بخواهد مملکتش آباد شود خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد شود مملکتش خراب می شود

 Put your hand on a hot stove for a minute, and it Seems like an hour. Sit with a pretty girl for an Hour, and it seems like a minute. THAT'S Relativity.

 The brain is a wonderful organ. It starts working the moment you get up in the morning and does not stop until you get into the office.

 The trouble with being punctual is that nobody's there to appreciate it.

 We must believe in luck. For how else can we explain the success of those we don't like?

 It matters not whether you win or lose; what matters is whether I win or lose.

 Life is pleasant. Death is peaceful. It's the transition that's troublesome. 

Help a man when he is in trouble and he will remember you when he is in trouble again. 

Complex problems have simple, easy to understand wrong answers.

 It is not exactly cheating, I prefer to consider it creative problem solving. 

Whoever said money can't buy happiness, didn't know where to shop.

 Alcohol doesn't solve any problems, but then again, neither does milk.

 Most people are only alive because it is illegal to shoot them.

 Forgive your enemies but remember their names.

 The number of people watching you is directly proportional to the stupidity of your action.

+ نوشته شده در  Thu 31 May 2007ساعت 23:30  توسط نگار و نورا  | 

                

 

                     عیدتون مبارک...

 امیدوارم که سال خوبی داشته باشین جای ماروهم حسابی خالی کنین

هرچندکه عید ولی اینجا که اصلابوی عید رو نمیده...من یکی که باورم نمیشه عید شد.

 

                                                                                 

+ نوشته شده در  Tue 20 Mar 2007ساعت 12:13  توسط نگار و نورا  | 

سلام

اره اره میدونم که میگین تنبل شدیم ... شرمنده دلیل خاصی نداشت فقط اینکه خیلی تنبل شدیم

ااای خدا محرم هم اومد هرچند که داره میره...

                           

همه چیز عوض میشه دیگه محرم اون محرمی که باید باشه نیست به قول معروف شده حسین پارتی. دقت کردین که هرچی تعطیلی داریم توی ایران فقط برای عزاداری و غم آخه یعنی چی؟! مگه دنیا همش غم و غصه ست؟ اینجا به هر مناسبتی شادی میکنن و تعطیلی ها همش به خاطر شادی.

من نه قصد بی احترامی دارم نه چیزی فقط اینکه : چرا؟

چرا هنوز باید برای کسانی که چندین سال پیش مردن اینقدر مفصل مراسم برگذار کنیم و اینقدر خرج کنیم؟

چرا نیایم اینهمه پولی که برای برگذاری این مراسم خرج میکنیم بدیم به چند نفر که محتاج هستن؟

چرا مسائل معنوی الان شده مادی؟

اصلا چرا امام حسین؟ مگه امام های دیگه زجر نکشیدن؟ چرا فقط حسین؟

و کلی چراهای دیگه....

به قول یکی از دوستام مردم یک جامعه تا جوگیر نشن هیچ اتفاقی نمیوفته... بابا یکم جوگیر نشین خوب


اااه چقدر من فارسی اروم مینویسم. نیم ساعت دارم همین دو کلمه رو مینویسم ... اگه میشد finglish

نوشت خیلی خوب میشدا. اما خوب نه سعی میکنم لااقل یکم تندتر بنویسم.. اگه بشه چه شود اونوقت کلی میام مینویسم..

خوب اینم از این دیگه نگین تنبلم الان دیگه نورا تنبله..من وظیفمو انجام دادم

در پناه زیبانرین

+ نوشته شده در  Sun 4 Feb 2007ساعت 22:45  توسط نگار و نورا  | 

                        

 

سلام به همگی... بلاخره این شب یلدا باعث شد که ما آپ کنیم...به هرحال شرمنده.

آخی یادش بخیر پارسال شب یلدا همه ی دوستان دور هم جمع شده بودیم.. اجیل هندونه شیرینی

و مخصوصا فال حافظ. هرچند فک و فامیل نبودن ولی یکی از بهترین شب های یلدا بود...


امشب فال گرفتم نمیگم چه نیتی کردم اما شعرش این بود:

 

   دانی که چیست دولت, دیدار یار دیدن                                 در کوی او گدایی بر خروی گزیدن

   از جان طمع بریدن اسان بود ولیکن                                  از دوستانی جانی مشکل توان بریدن

   خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ                           وانجا به نیک نامی پیراهنی دریدن

   گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن                                   گه سر عشق بازی از بلبلان شنیدن

   بوسیدن لب یار اول زدست مگذار                                    کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

   غرصت شمار صحیت کز این دوراهه منزل                           چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

                                       گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی 

                                      یارب به یادش آور درویش پروریدن

 

نمیدونم ربطش به الان چیه.. ولی خوب شاید بعدا فهمیدم یا ربط پیدا کرد


امشب مارو فراموش نکنیدها... هرجا که رفتین و هرچی که خوردین(البته خوشمزه) جای ماروهم خالی کنین.. مخصوصا من

امیدوارم که همگی با خانواده ,فامیل ,دوست ,آشنا ,در کل با هرکس و هر کجا که بودین بهتون خوش بگذره.

    

                      یلدای همگی مبارک 

 

نگار

 

+ نوشته شده در  Thu 21 Dec 2006ساعت 0:17  توسط نگار و نورا  | 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.آ

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.آ

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه ....

 

گفتنی ها رو داستان گفت ما دیگه چیزی نمیگیم !

منبع: http://www.doomdam.com/archives/000169.php#more

 

نورا و نگار

+ نوشته شده در  Mon 13 Nov 2006ساعت 17:56  توسط نگار و نورا  | 

شما نظرتون در مورده این عکس چییه؟ آره میدونم شاید بعضیا بگن منتاژ یا الکی. اما این چیزا تو مملکت ما کم اتفاق نمی افته. پس اون کل رو لطفا در نظر بگیرین.

تورو خدا نیاین بگین قشنگ بود...عالی بود...به دل نشست و از این جور حرفها. چون نه قشنگه نه عالی و نه به دل میشینه.

این عکس رو گذاشتم که بیاین و بحث کنین و نظر شخصیتونو بگین...

ممنون

 

نگار

 

 

+ نوشته شده در  Mon 23 Oct 2006ساعت 17:44  توسط نگار و نورا  | 

                                            
                                               (چه من خودم رو تحویل گرفتم)
سلام سلام...ما دوباره برگشتیم.
اول از هر چیز مرسی از اون کسایی که اومدن به ما سر زدن و نظر دادن و همچنین مرسی از اونایی که اومدن و فقط سر زدن
اقا جاتون خالی خیلی خوش گذشت خدایی چه کیفی میده اینجوری ایران اومدن. نه کلاسی نه چیزی. همش خوشگذرونی و اینور و اونور بودن بدون هیچ مشغله ای. ولی دیگه اخراش من حوصلم سر رفته بود یادم باشه از این به بعد کم تر بمونم. ولی جدا برای تفریح و الکی خوشی هیچ جا بهتر از ایران نیست.
متاسفانه و یا خوشبختانه ما کم تر up می کنیم اخه مدرسه باز شده و کلی درس داریم اینقدرم سختن که نگو...همین الانشم شروع شدن.
حالا اینارو بی خیال انشاا... تموم میشه البته بعید میدونم چون مدرسه تموم بشه از اونور دانشگاه شروع میشه.
این داستان هم مال جبران خلیل جبران (دیدین ایندفعه اسم نویسنده رو بلد بودم)

 
قلب من از درونم خسته شد, مرا وداع گفت و به خانه ی خوشبختی رفت وقتی به ان حرم مطهرــ که روح تطهیرش کرده بود ــ رسید, سرگردان ایستاد چون انچه تصور کرده بود ندید.
در انجا قدرت یا ثروتی ندید و اختیاری نیز نبود. جز جوانی زیبا و همدمش دختر عشق و کودکش دانایی چیزی دیده نمی شد.
پس قلبم با دختر عشق به سخن درامد و گفت: قناعب کجاست ای عشق؟ من شنیده ام که او اینجا امده است تا به شما بپیوندد.
و دختر عشق جواب داد: قناعت رفته است تا در شهر, جایی که فساد و طمع هست ــ و ما به ان نیازی نداریم ــ موعظه کند.خوشبختی قناعت را ارزو نمی کند, زیرا خوشبختی جز اشتیاقی نیست که وصال را به اغوش می کشد و قناعت سرگرمی است که فراموشی فتحش کرد. روح جاودانه خوشنود نمی شود چون در ارزوی کمال است و کمال بی نهایت.
و قلبم با جوان زیبا گفت: راز زن را به من نشان بده ای زیبا و روشن کن مرا که تو خود همه شناخت هستی.
او گفت: او تو هستی, قلب انسان, و هر انچه تو هستی او نیز همان بوده است.او من هستم و هر کجا بوده ام او نیز بوده است. او همچون دین است وقتی که نادانان به ان بی حرمتی نکنند و همچون ماه کامل است وقتی ابرها ان را پنهان نکنند مثل نسیم است اگر ناپاک و فاسد با ان بر نخورد.
سپس قلبم یه انان نزدیک شد و گفت: دانایی را به من بده تا برای بشر ببرم.
پاسخ دادن: دانایی را نه, بلکه خوشبختی را بخواه و بدان که خوشبختی از تقدس مقدسان روح اغاز می گردد و از ان برون نمی شود.
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Thu 21 Sep 2006ساعت 19:32  توسط نگار و نورا  | 

سلام سلام خوبین اومدم یه خدافظی ()ساده و مختصر بگمو مرخص شم از حظورتون منم دارم میام پیش نگار ایران! نمی دونم شاید وقت شد و اپ کردیم ولی اگه نشد دیگه ببخشید مواظب خودتون باشین تا ما برگردیم

                                 دوستدار همتون نگار و نورا

                       

 

 

 

                                          خدافظ

+ نوشته شده در  Wed 9 Aug 2006ساعت 14:42  توسط نگار و نورا  | 

انجمن تنبلان:
 
تنبلهاي عزيز توجه فرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد

سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد

در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن
نشته و استراحت كنيد

ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن وخوابيدن به نشستن اولويت دارد

جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟

كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا

اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد

از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن
سفره به شما تحميل نشود

براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد

در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست
آورديد

به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم

در پناه ایزد هستی بخش

+ نوشته شده در  Sun 6 Aug 2006ساعت 16:49  توسط نگار و نورا  | 

  بعضی ها داخل منزلشان تاریک است و بیرون از منزل را چراغانی می کنند

+ نوشته شده در  Fri 4 Aug 2006ساعت 14:52  توسط نگار و نورا  |